|
|
|
دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ آن شب مهتاب
با یادت که من و تو کوچه باغ خاطره را قدم بزنیم و هی برسیم به عابران آشنایی که هر چه می خواستیم بشنویم و نگفتند می گویند و هر چه خواستیم بگوییم و نگفتیم .... می گوییم حالا که بازی خیال است بیا تا هر چه دلمان خواست خیال کنیم مثلا من خیال می کنم تو اینجایی مثلا تو اینجایی مثلا من دیگر اینهمه انتظار نمی کشم که بمیرم مثلا ... مثلا تو اینجایی ... خیال می کنم یه وقتی باید برگردم و جای همه این نقطه چینا ...
جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦ بایادت چه کنم بیقرارم امان از بیقراری .... خیال کردم اگه بیام اینجا می دونم چی بگم! اشتباه کردم! حتما اگه وقتش بود می دونستم! پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
با یادت قشنگه! بهارتو می گم! همه این برگای کوچولوی سبز تر و تازه همه این بنفشه ها این بارونت ... قشنگه! اما بی رخ یار خوش نباشد یعنی همش برای اینه که یادمون باشه هیچی تو دنیا اونقدرا جدی نیست؟! باز یادم میاد: یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز هفت بحر به یک موی تر شوی من می خوام باور کنم! چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦
با یادت هنوز تنهاست.... ماهی کوچکی که عاشق نمی دانم آبی دریای بیکران بود یا بیکران دریای آبی - تا صبح چقدر مانده؟! - روزهاست نمی پرسی! - شاید...نمی دانم! - چه خوب! - که نمی دانم؟! - که از همه ات هیچ اما نمی دانمت باقیست! - همه ای که هیچش نماند بهتر که نماند! .... فرقی نمی کند!وقتی حکایت گم شدن من و توست! ما بجز پیدا شدن چه چاره کنیم؟ - نه که ندانم جای ما جای خیال و حقیقت ما اینجا تنگ است. دیده بودی کسی دلش برای گمشدگیش تنگ شود؟ پیدایم نکن! بگذار خیال دلم تا پیش دستهای تو در به در باشد. حول حالنا الی احسن الحال دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤ بعد از هميشه .....
بايادت ... و تنهايی من شبيخون حجم تو را پيش گويی نمی کرد ... نوشته های سالهای پيش رو يه نگاهی انداختم. ديدم يه جا نوشتم : شايد ما اومديم اينجا واسه خلق شدن ! ديدم خيلی چيزا انگار در من عوض شده. ديدم خيلی از من تنها شدم. ... ببين! اين بهارت اون بيرون انقدر خوش آب و رنگه که ... اين پرنده اون بيرون انقدر مسته که ... می خوام بگم : تو که اون بيرون رو اينهمه بهار کردی تو که اينهمه رنگ اينهمه عطر اينهمه نور داری اين سرزمين زمستونی رو هم ...
حول حالنا الی احسن الحال آمين
یکشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸۳ بايادت مرا به من بگذار به خويشتن بگذار که با خيال تو سبزم مرا به سکوتم به فاصله بسپار .... مرا چه اميدی به لحظه ديدار .... -می خوام برم!ديگه بسه! -اووووووووووووووووووووه! الان می دونی چقدر وقته که بس شده! .... -چه حرفها که نزديم با هم! -چه کشفها که نکرديم! همينجا!کنار همين دو تا پنجره که يکيش تو رو می برد به ابديت يکيش منو گم می کرد تو خوشبختی روشن يه لحظه!تو مبهم بهم خوردن بالهای سياه کلاغ همين قصه ! -حالا بايد برم! حالا بايد از همه چيز و همه جا برم!بايد از تو برم! خيالی نيست! گفتم که نمی خوام خيال کنم! نگفتم؟! -حالا خيال کن بارونم بياد!چه فرق داره! - ..... راستی آخرش کی زندگی رو دزديد؟ - .... - .... - .... - .... . (شايدم واسه هميشه)
شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳ بايادت واژه واژه سطر سطر حالا تو هر چه هم بارانی دل آسمان من که باز شدنی نيست - مثل هی قد علم کردنت که قامت من بعد از اين هرگز راست نمی شود - حالا کنار برو....کنارتر برو.... من تصوير خودم را از آينه هی می پرسم هی ترا نشانم می دهد آينه ها هم يادشان رفته صادق باشند حواسم که نباشد هی باورم می شود تو منی هی يادم می رود.... من همين حوالی يک شب راه را اشتباهی درست رفتم که در پيچ و تاب همين کوچه بغضم ترکيد و .... کمتر می شود آدم راستکی گريه کند راستکی بخندد راستکی نفس بکشد راستکی.... اهميتش تو بی اهميتيشه هر وقت هيچکس اين طرفا پيداش می شه با خودم می گم حتمی تو هم.... بعد ميام الکی بخندم به خودم که : خيلی دلت خوشه.... اما باز يه حسی بهم می گه: .... اصلا کی گفته چيزای راست فقط راستن؟! اينهمه چيز که راست نيستن مگه راست نبودن؟! .... |
